![]() |
![]() |
|
| ادبیات و بالهایش گشوده در فراسو |
|
برفهای بسیار بر گیسوانت خواهند بارید و کودکان بسیار بر گردههایت خواهند تاخت ای سرو خرامان ایرانی که محبوب مرا در خود پنهان نگاه داشتهای
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
وقتی خاطره رها شدهای در اعماق کهکشان بیش نیستم چگونه میتوانم عظمت وجود وصفناشدنی و بیبازگشت تو را که ناب و بیپایان در من میدرخشد در زندان خاطرات جای دهم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
خاطرهای بیش نیستیم حتی آن هنگام که در اوج زندگی و جوانی خوش میخرامیم.
بی تو جهان در کدامین رنگ کاهی چشمانت انعکاس خواهد یافت و پنجههای ملولت چگونه شب زمین بلور را چنگ خواهد زد و چنگ خواهد زد بر تارهای اندوهآلوده تن من دستان تو بی تو صبح در کدامین خمیازه کشدار گس دهانت تداوم خواهد یافت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
Every moment which arises from depth of eternity, intertwines with Literature in me... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
خيره به خيزرانهاي مانده از اعصار رفته و سنگهايي كه هرم روز را وا ميدهند در ملايمت يك غروب اثيري غرقه در صداي پرندگان، به ياد ميآورم تا دستهايم را از تارهاي كهنه تنيدهام به دور خويش بر دارم و پرده از پنجره زنگار گرفتهام بركشم و صورت خيره تو را در شبي كه فرو ميگيردت نگاه كنم. نگاه كنم آنسان كه ناتوانم از شناختن و شناسانيدنت نگاه، غرقه در گسي و چسبناكي اين همه تار كه به دور خويش تنيدهام و دردي كه از آگاهيام فراز ميآيد؛ آنهنگام كه خويشتن را در هزار آينه درونت چنان كه هستم ديدار ميكنم …
سحر پریازانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
تمام این زندگی بازی نور و سایه است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
ما مجموعه چهرههایی هستیم که در زندگی دیدار کردهاییم. مجموعه لبخندها و اشکهایی که با چشمهای خویش دیدهایم. اشکهایی که با زمان ابدی یکی شدهاند و چهرههایی که دهان سرد خاک نور روزهای درخشششان را باز پس نمیدهند. چون ماسکها بالماسکهای که در ابدیتی سیمگون و تیره رها شدهاند و پایانناپذیر به زمین نمیرسند. ما ابدیت لحظههایی هستیم که ناگهان دهان باز میکنند و فرو میگیرندمان و جهانی که بیرحمانه آغاز میشود. لحظههایی که چهرههای خویش را در اعماق یکدیگر ابدی میکنند و به نهایت میرسانند. نگاههایی که به عظمت سیاهچالههای فضایی در کهکشان درون میرسند و سایههای خمودهای که چون پیراهنی بر تنت دوخته میشوند. ما عظمت تاریخی هستیم که در ما میزید. عظمت اجدادی که ذرهذره و پیوسته در ما زیستهاند و آرامآرام در آن روان آبایی محو شدهاند. هزار چهره، هزار لبخند، هزار عشق عنانگسیخته که ناگاه میخواهد قلبت را پاره کند، هزارهزار خشم فروخورده و غرور در هم شکسته. هزاران قطره اشک و هزاران زندان خود در بند و تو که ناگاه از عظمت تیرگی صورت سپید ماهگونت را برون آوردهای و مرا از هزارتوی تنهایی خویش برون میخوانی... من توام. تو منی و ما هیچ نیستیم. چنان ذرههایی که چنگ به ابدیت میزنند به دهلیز برگشتناپذیر زمان روانیم و آرام و ناپیدا به درون خویشتن یکدیگر میخلیم... شاید برای این است که بغضی ناگاه به گلوگاه من در این شبانگاه ظلمانی هجوم میآورد. رو به ماه سیمگون ایستادهام و فریاد میزنم کدامین تن در من به هوای گریهای سخت خویش را به دیوارهای درونم میزند؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
رتیل عادت داشتم مدتهاي طولاني خيره به تارهايي نگاه كنم كه زماني خانه عنكبوتي بودند. تارها به مرور زمان تیره و كثيف ميشدند. خانهمان هميشه پر از اين تارها بود كه پدرم هرگز نديدشان. تارهايي كه گاه عنكبوت خود را هنوز مرده به همراه داشتند و گاهي هم زنده. من با همهشان رابطه بسيار خوبي داشتم به جز دو عنكبوت بسيار بزرگ مردهاي كه درست بالاي كاسه توالت لانه داشتند و در لانه مشتركشان مرده بودند و آنقدر از حياتشان گذشته بود كه اعضا بدنشان متلاشي و از هم جدا شده بود اما هيبت ترسناك و بسيار بزرگ آنها در آن عالم كودكي باعث ميشد به دردناكترين وضعي در حالیکه مدتها جلوی خودم را گرفته بودم توالت بروم و مدام سرم را بالا نگاه ميداشتم تا مبادا آنها روي سرم بيفتند. شايد زن و شوهر بودند. حالا فكر ميكنم بهگونهاي غريب در هم تنيده بودند و بزرگتر هم به نظر ميرسيدند. در اطرافشان حشراتي پيچيده در تار به چشم ميخورد كه هرگز زمان خوردنشان را نيافته بودند. با وجود اينكه با حشرات رابطه بسيار خوبي داشتم با هيبت غريب اين دو عاشق و معشوق با مگسهاي سبز و تيره و مرده در اطرافشان نميتوانستم كنار بيايم و دست آخر صبحها بیرون خانه ميرفتم و پشت يكي از درختهايمان مينشستم و شبها نيز یا با قدری فاصله از کاسه توالت کارم را میکردم و یا از ترس حاضر به توالت رفتن نميشدم. من هيچ چيز را فراموش نميكنم. به طرز مرگباري همه چيز در حافظه من مدفون است و گاه در طول زندگيام بسيار دلتنگ آن دو هيئت در هم تنيده بودهام. دلم براي آن چشمهاي گشاد شدهام خيره به دست و پاهای متلاشي شده عنكبوتها بارها تنگ شده است. يا شايد اين زندگاني كوتاه پدرم است كه مرا به انديشيدن به آن وا ميدارد. سحر پریازانی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
(به برگی از تاریخ این سرزمین که امروز ورق میخورد، به آنان که در خون خویش غلتیدند و به تاریخ انسان پیوستند)
و ای کاش این شعر به کوتاهی زندگی تو میبود به ناتمامی آن وحشی لحظهای که بیپروا زمان را میدرد برای مرگ با دستهای از هم گشودهات چون عیسایی جاری و مرگ که در باور نمیگنجد بهسان هجوم ترانهای در ذهن دری که ناگاه فرو کوفته میشود سیلی که بر گودال زندگی مورچگان فرو میبارد سهمگین سهمگین و تیره و دستان تو که ذرهذره در دستان من جان میدهند و هنوز مرگ آسمان خاکستری چشمان تو را فرا نگرفته است، من از سکون فضایی میهراسم که خاکستری و سرد پرندگان را چنان خطوطی پاک، چنان بیرقی باستانی در آسمانه معلق مه و اثیر به ارتعاش در میآورد من اگر بگویم خواهم درید از هم از جگر مادرانه خویش من اگر بگریم گلوگاه خواهم دراند در هوایت ابدی و این شعر را مجال پایان نخواهد بود همچنانکه آرامآرام خطوط پیروز پرندگان در دوردستان کوههای عبوس مهگرفته پیدا میشود همچنانکه خاطره من و تو را مرگ به ابدیت کیهانی خویش میبرد و عظمت آن تصاویری که گنگ و مهجور خانههای ذهنمان را پر کرده بودند در ابدیت آواز وحشی کولیای سرگردان گم میشود همچنانکه من هنوز در هوای پروازی سرد و اثیری در چشمهایت ماندهام و میمانم برای ابد و این شعر را آرام چون گریز قطرهای در درون برکه کهن چشمهایت رها میکنم فرزند. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،
آرام بهسان روحی در آوای بیبازگشت سرود قدیسان محو میشوم... تمام حقوق برای ناشر محفوظ است. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان و رمان ادیان، اساطیر، آیینها شعر یادداشتها نمایشنامه کتاب (معرفی، نقد، تحلیل) |
|
RSS
|