تبليغاتX
اثیر ناب فرشتگان
ادبیات و بال‌هایش گشوده در فراسو

برف‌های بسیار بر گیسوانت خواهند بارید

و کودکان بسیار بر گرده‌هایت خواهند تاخت

ای سرو خرامان ایرانی که محبوب مرا در خود پنهان نگاه داشته‌ای

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:40 قبل از ظهر  توسط Benoni | 

وقتی خاطره‌ رها شده‌ای در اعماق کهکشان بیش نیستم چگونه می‌توانم عظمت وجود وصف‌ناشدنی و بی‌بازگشت تو را که ناب و بی‌پایان در من می‌درخشد در زندان خاطرات جای دهم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط Benoni | 

 

خاطره‌ای بیش نیستیم حتی آن هنگام که در اوج زندگی و جوانی خوش می‌خرامیم.

 

بی تو جهان

در کدامین رنگ کاهی چشمانت

انعکاس خواهد یافت

و پنجه‌های ملولت چگونه شب

زمین بلور را

چنگ خواهد زد

و چنگ خواهد زد

بر تارهای اندوه‌آلوده تن من

دستان تو

بی تو صبح

در کدامین خمیازه کشدار گس دهانت

تداوم خواهد یافت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر  توسط Benoni | 

Every moment which arises from depth of eternity, intertwines with Literature in me...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر  توسط Benoni | 

خيره به خيزران‎هاي مانده از اعصار رفته

و سنگ‎هايي كه هرم روز را وا مي‎دهند در ملايمت يك غروب اثيري غرقه در صداي پرندگان،

به ياد مي‎آورم تا دست‎هايم را از تارهاي كهنه تنيده‎ام به دور خويش بر دارم و پرده از پنجره زنگار گرفته‎ام بركشم و صورت خيره تو را در شبي كه فرو مي‎گيردت نگاه كنم.

نگاه كنم آن‎سان كه ناتوانم از شناختن و شناسانيدنت

نگاه، غرقه در گسي و چسبناكي اين همه تار كه به دور خويش تنيده‎ام و دردي كه از آگاهي‎ام فراز مي‎‏آيد؛ آن‎هنگام كه خويشتن را در هزار آينه درونت چنان كه هستم ديدار مي‎كنم …

 

سحر پریازانی

+ نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر  توسط Benoni | 

 

تمام این زندگی بازی نور و سایه است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر  توسط Benoni | 

اساطیر یونان

خاندان آترئوس (Atreos Family)

 قسمت اول

تانتالوس (Tantalos)

 

داستان خاندان آترئوس را شعراي بسياري به شعر كشيده‎اند اما آيسخولوس با نگاشتن تريلوژي اورست آن‎ را به منتهي كمال خود رسانيده است. نفريني كه بذر آن را جد خانواده تانتالوس مي‎كارد هماره مورد بحث و بررسي نويسنده‎گان بوده است و نسل از پي نسل خود را در هر يك از اعضا نشان داده است. مورد قابل بررسي ديگر نفرت، خشم و خشونتي است كه در داستان‎هاي اين خاندان به چشم مي‎خورد.  بي‎احترامي به خدايان و شنيع‎ترين و ناپسندترين ضداخلاقيات كه به شدت سر در تابوشكني‎هاي بزرگ دارد مانند آن‎چه كه براي اديپ اتفاق مي‎افتد. گويي هر نسل در تلاش شستن خون ريخته شده اوليه با خون است و اين تسلسل ادامه دارد. گويي هرگز كسي را سر آن نيست تا در برابر كين اين خاندان تاب آورد:

«خاندان آترئوس يكي از مشهورترين خاندان‎هاي اساطيري است. ... اين خاندان سرنوشت و سرانجام شومي داشت. معروف است كه اين بدبختي‎ها و ادبار را جدشان سبب شده است كه پادشاه ليديا (Lidia) بود و تانتالوس نام داشت و با ارتكاب پليدترين كردار، بدترين و وحشتناك‎ترين كيفرها را ديد. ماجرا در اين‎جا پايان نمي‎پذيرد. نحوست كردار وي حتي تا پس از مرگش هم دامن‎گير افراد خاندانش شده بود. فرزندانش نيز شرارت و اهريمن‎‏صفتي كردند و كيفر ديدند. گويي اين خاندان نفرين شده بود، نفريني كه سبب مي‎شود آدمي ناخواسته و بي‎اراده به گناه و خطا روي آورد و ضمن آن گناهكاران و بي‎گناهان بسياري را در آتش رنج و ادبار و مرگ ناشي از آن بسوزاند.» تانتالوس فرزند زئوس و نور چشم خدايان بود. بر سر سفره آنان مي‎نشست و تنها ميرايي بود كه وي را به حريم خود پذيرفته بودند و نان و شراب خدايان را مي‎نوشيد. پليدي عمل وي را هيچ شاعري نتوانسته بسرايد. اين نشان از باور انسان باستان و پرهيز آنان از شر بوده است. تانتالوس خدايان را به ضيافتي فرا خواند و خدايان به خانه اين انسان فروتنانه قدم نهادند اما وي «در ازاي اين همه لطف و محبت، دست به عمل شيطاني و شرارت‎باري زد. او دستور داد تا تنها پسرش را قرباني كردند (يا كشتند) و بعد جسدش را در ديگي جوشاند و گوشتش را بر سفره خدايان آورد.» اين‎جا رگه ديگري از قرباني كردن انسان در فرهنگ هلني به چشم مي‎خورد اما آن‎چه كه در اين مقوله بررسي آن جذاب به نظر مي‎آيد پديده كانيباليسم يا هم‎نوع‎خواري است كه در چند جمله‎اي بدان پرداخته شد. پليدي عمل وي بدان خاطر نبوده است كه فرزندش را قرباني كرد چه خدايان قربانيان انسان را گرام مي‎دانستند و قرباني‎اي ارزنده براي يك ايزد بود. مي‎توان هم‎نوع‎خواري (اگر خدايان را با توجه به هيئت‎هاي انساني‎شان به انسان مانند كنيم.) را در ادبيات يونان و بازمانده‎هاي تمدن هلني جستجو كرد اما از اين روايت بر مي‎آيد كه قبح عمل وي همان هم‎نوع‎خواري و به پليد‎ترين شكل، فرزندخواري با خدايان بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط Benoni | 

ما مجموعه چهره‌هایی هستیم که در زندگی دیدار کرده‌اییم. مجموعه لبخندها و اشک‌هایی که با چشم‌های خویش دیده‌ایم. اشک‌هایی که با زمان ابدی یکی شده‌اند و چهره‌هایی که دهان سرد خاک نور روزهای درخشش‌شان را باز پس نمی‌دهند. چون ماسک‌ها بالماسکه‌ای که در ابدیتی سیمگون و تیره رها شده‌اند و پایان‌ناپذیر به زمین نمی‌رسند. ما ابدیت لحظه‌هایی هستیم که ناگهان دهان باز می‌کنند و فرو می‌‌گیرندمان و جهانی که بی‌رحمانه آغاز می‌شود. لحظه‌هایی که چهره‌های خویش را در اعماق یکدیگر ابدی می‌کنند و به نهایت می‌رسانند. نگاه‌هایی که به عظمت سیاه‌چاله‌های فضایی در کهکشان درون می‌رسند و سایه‌های خموده‌ای که چون پیراهنی بر تنت دوخته می‌شوند.

ما عظمت تاریخی هستیم که در ما می‌زید. عظمت اجدادی که ذره‌ذره و پیوسته در ما زیسته‌اند و آرام‌آرام در آن روان آبایی محو شده‌اند. هزار چهره، هزار لبخند، هزار عشق عنان‌گسیخته که ناگاه می‌خواهد قلبت را پاره کند، هزار‌هزار خشم فروخورده و غرور در هم شکسته. هزاران قطره اشک و هزاران زندان خود در بند و تو که ناگاه از عظمت تیرگی صورت سپید ماه‌گونت را برون آورده‌ای و مرا از هزارتوی تنهایی خویش برون می‌خوانی...

من توام. تو منی و ما هیچ نیستیم. چنان ذره‌هایی که چنگ به ابدیت می‌زنند به دهلیز برگشت‌ناپذیر زمان روانیم و آرام‌ و ناپیدا به درون خویشتن یکدیگر می‌خلیم...

شاید برای این است که بغضی ناگاه به گلوگاه من در این شبانگاه ظلمانی هجوم می‌آورد. رو به ماه سیمگون ‌ایستاده‌ام و فریاد می‌زنم کدامین تن در من به هوای گریه‌ای سخت خویش را به دیوارهای درونم می‌زند؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:41 قبل از ظهر  توسط Benoni | 

رتیل

عادت داشتم مدت‎هاي طولاني خيره به تارهايي نگاه كنم كه زماني خانه عنكبوتي بودند. تارها به مرور زمان تیره و كثيف مي‎شدند. خانه‎مان هميشه پر از اين تارها بود كه پدرم هرگز نديدشان. تارهايي كه گاه عنكبوت خود را هنوز مرده به همراه داشتند و گاهي هم زنده. من با همه‎شان رابطه بسيار خوبي داشتم به جز دو عنكبوت بسيار بزرگ مرده‎اي كه درست بالاي كاسه توالت لانه داشتند و در لانه مشتركشان مرده بودند و آن‎قدر از حياتشان گذشته بود كه اعضا بدنشان متلاشي و از هم جدا شده بود اما هيبت ترسناك و بسيار بزرگ آن‎ها در آن عالم كودكي باعث مي‎شد به دردناك‎ترين وضعي در حالی‌که مدت‌ها جلوی خودم را گرفته بودم توالت بروم و مدام سرم را بالا نگاه مي‎داشتم تا مبادا آن‎ها روي سرم بيفتند. شايد زن و شوهر بودند. حالا فكر مي‎كنم به‎گونه‎اي غريب در هم تنيده بودند و بزرگ‎تر هم به نظر مي‎رسيدند. در اطرافشان حشراتي پيچيده در تار به چشم مي‎خورد كه هرگز زمان خوردنشان را نيافته بودند. با وجود اين‎كه با حشرات رابطه بسيار خوبي داشتم با هيبت غريب اين دو عاشق و معشوق با مگس‎هاي سبز و تيره و مرده در اطرافشان نمي‎توانستم كنار بيايم و دست آخر صبح‎ها بیرون خانه مي‎رفتم و پشت يكي از درخت‎هايمان مي‎نشستم و شب‎ها نيز یا با قدری فاصله از کاسه توالت کارم را می‌کردم و یا از ترس حاضر به توالت رفتن نمي‎شدم. من هيچ چيز را فراموش نمي‎كنم. به طرز مرگ‎باري همه چيز در حافظه من مدفون است و گاه در طول زندگي‎ام بسيار دلتنگ آن دو هيئت در هم تنيده بوده‎ام. دلم براي آن چشم‎هاي گشاد شده‎ام خيره به دست و پاهای متلاشي ‎شده عنكبوت‎ها بارها تنگ شده است. يا شايد اين زندگاني كوتاه پدرم است كه مرا به انديشيدن به آن وا مي‎دارد.

سحر پریازانی

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط Benoni | 

(به برگی از تاریخ این سرزمین که امروز ورق می‌خورد،

به آنان که در خون خویش غلتیدند

و به تاریخ انسان پیوستند)

 

و ای کاش این شعر

به کوتاهی زندگی تو می‌بود

به ناتمامی آن

وحشی لحظه‌ای که بی‌پروا زمان را می‌درد برای مرگ

با دست‌های از هم گشوده‌ات چون عیسایی جاری

و مرگ که در باور نمی‌گنجد

به‌سان هجوم ترانه‌ای در ذهن

دری که ناگاه فرو کوفته می‌شود

سیلی که بر گودال زندگی مورچگان فرو می‌بارد سهم‌گین

سهم‌گین و تیره

و دستان تو که ذره‌ذره در دستان من جان می‌دهند

و هنوز مرگ آسمان خاکستری چشمان تو را فرا نگرفته است،

من از سکون فضایی می‌هراسم

که خاکستری و سرد پرندگان را چنان خطوطی پاک، چنان بیرقی باستانی در آسمانه معلق مه و اثیر به ارتعاش در می‌آورد

من اگر بگویم خواهم درید از هم

از جگر مادرانه خویش

من اگر بگریم گلوگاه خواهم دراند در هوایت ابدی

و این شعر را مجال پایان نخواهد بود

هم‌چنان‌که آرام‌آرام خطوط پیروز پرندگان در دوردستان کوه‌های عبوس مه‌گرفته پیدا می‌شود

هم‌چنان‌که خاطره من و تو را مرگ به ابدیت کیهانی خویش می‌برد

و عظمت آن تصاویری که گنگ و مهجور خانه‌های ذهنمان را پر کرده‌ بودند

در ابدیت آواز وحشی کولی‌ای سرگردان گم می‌شود

هم‌چنان‌که من هنوز در هوای پروازی سرد و اثیری در چشم‌هایت مانده‌ام و می‌مانم برای ابد

و این شعر را آرام چون گریز قطره‌ای در درون برکه کهن چشم‌هایت رها می‌کنم فرزند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط Benoni | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
و هم‌چنان‌که قادر نیستم آن‌چه را که رخ می‌نماید به ریسمان شعر کشم،
آرام به‌سان روحی در آوای بی‌بازگشت سرود قدیسان محو می‌شوم...

تمام حقوق برای ناشر محفوظ است.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آرشیو موضوعی
داستان و رمان
ادیان، اساطیر، آیین‌ها
شعر
یادداشت‌ها
نمایشنامه
کتاب (معرفی، نقد، تحلیل)
پیوندها
کلرفیل
وبلاگ رسول یونان
مجله کوچک / کارنامه ی برده گی
زبان و ادبیات فارسی
جستار
سید علی صالحی
انجمن شاعران ایران
پل ادبی
لغت‌نامه دهخدا
نوشتا
کافه داستان
مجله اینترنتی کارنامه
روانکاوی & فلسفه
فصلنامه ادبی-داستانی خوانش
Wikipedia, The Free Encyclopedia
فرشته روی شانه‌های فرشته
یادداشت‌های منیرو روانی‌پور
از زبان دیگران 2 (وبلاگ شخصی اسدالله امرایی)
Spirit of Trees
Fairy Tales
رضا براهنی
آوای آزاد
شیدایان
فروغ فرخزاد
ادبیات داستانی
نویسندگی خلاق
ماهنامه ادبی عرفانی دُردکشان
مرکز هنرهای نمایشی رادیو
ایران تئاتر
امرداد، تارنگار خبری زرتشتیان ایران
شاهدخت سرزمین ابدیت-وبلاگ آرش حجازی
Free Dictionary
دو پیکر
ایران‌نامه
حضور خلوت انس، روز نوشت‌های عباس معروفی
فدریکو گارسیا لورکا
چهره یک نویسنده در برابر داستان
بهار نارنج
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM