![]() |
![]() |
|
| ادبیات و بالهایش گشوده در فراسو |
|
We buried you in the full moon light. A crescent moon is passing through the sky tonight and is whirling all around to flourish a full moon again. How many full moons I would lose after you? |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
تمام گذشته چون کشوری خاکستری در من میزید. تمام روزهای رفته، تمام عزیزان از دست داده و دورانهایی که زندگی چون خاطرهای غبارآلود از درون آن گذر میکرد. تمام ساعاتی که ذهن فرشتهگون من به عشقی نورانی چشم دوخته بود و اکنون، اکنون همهچیز اینجا است. درست در برابر من. در برابر من و در من. تمام این کهکشان درون تو است، درون من است و ما در خویشتن خویش میمیریم. میمیریم پیش از آنکه بدانیم مرگی وجود ندارد و این زندگی ابدی است. میمیریم و تمام آن حضور مهجور گذشته را نیمی در دستان دیگران و نیمی در اعماق درون با خویشتن دور میبریم. دور شاید خیلی خیلی دور... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:53 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
برفهای بسیار بر گیسوانت خواهند بارید و کودکان بسیار بر گردههایت خواهند تاخت ای سرو خرامان ایرانی که محبوب مرا در خود پنهان نگاه داشتهای
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 1:40 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
وقتی خاطره رها شدهای در اعماق کهکشان بیش نیستم چگونه میتوانم عظمت وجود وصفناشدنی و بیبازگشت تو را که ناب و بیپایان در من میدرخشد در زندان خاطرات جای دهم؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
خاطرهای بیش نیستیم حتی آن هنگام که در اوج زندگی و جوانی خوش میخرامیم.
بی تو جهان در کدامین رنگ کاهی چشمانت انعکاس خواهد یافت و پنجههای ملولت چگونه شب زمین بلور را چنگ خواهد زد و چنگ خواهد زد بر تارهای اندوهآلوده تن من دستان تو بی تو صبح در کدامین خمیازه کشدار گس دهانت تداوم خواهد یافت
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
Every moment which arises from depth of eternity, intertwines with Literature in me... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 2:25 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
خيره به خيزرانهاي مانده از اعصار رفته و سنگهايي كه هرم روز را وا ميدهند در ملايمت يك غروب اثيري غرقه در صداي پرندگان، به ياد ميآورم تا دستهايم را از تارهاي كهنه تنيدهام به دور خويش بر دارم و پرده از پنجره زنگار گرفتهام بركشم و صورت خيره تو را در شبي كه فرو ميگيردت نگاه كنم. نگاه كنم آنسان كه ناتوانم از شناختن و شناسانيدنت نگاه، غرقه در گسي و چسبناكي اين همه تار كه به دور خويش تنيدهام و دردي كه از آگاهيام فراز ميآيد؛ آنهنگام كه خويشتن را در هزار آينه درونت چنان كه هستم ديدار ميكنم …
سحر پریازانی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم مهر 1388ساعت 1:39 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
تمام این زندگی بازی نور و سایه است... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط Benoni |
|
|
ما مجموعه چهرههایی هستیم که در زندگی دیدار کردهاییم. مجموعه لبخندها و اشکهایی که با چشمهای خویش دیدهایم. اشکهایی که با زمان ابدی یکی شدهاند و چهرههایی که دهان سرد خاک نور روزهای درخشششان را باز پس نمیدهند. چون ماسکها بالماسکهای که در ابدیتی سیمگون و تیره رها شدهاند و پایانناپذیر به زمین نمیرسند. ما ابدیت لحظههایی هستیم که ناگهان دهان باز میکنند و فرو میگیرندمان و جهانی که بیرحمانه آغاز میشود. لحظههایی که چهرههای خویش را در اعماق یکدیگر ابدی میکنند و به نهایت میرسانند. نگاههایی که به عظمت سیاهچالههای فضایی در کهکشان درون میرسند و سایههای خمودهای که چون پیراهنی بر تنت دوخته میشوند. ما عظمت تاریخی هستیم که در ما میزید. عظمت اجدادی که ذرهذره و پیوسته در ما زیستهاند و آرامآرام در آن روان آبایی محو شدهاند. هزار چهره، هزار لبخند، هزار عشق عنانگسیخته که ناگاه میخواهد قلبت را پاره کند، هزارهزار خشم فروخورده و غرور در هم شکسته. هزاران قطره اشک و هزاران زندان خود در بند و تو که ناگاه از عظمت تیرگی صورت سپید ماهگونت را برون آوردهای و مرا از هزارتوی تنهایی خویش برون میخوانی... من توام. تو منی و ما هیچ نیستیم. چنان ذرههایی که چنگ به ابدیت میزنند به دهلیز برگشتناپذیر زمان روانیم و آرام و ناپیدا به درون خویشتن یکدیگر میخلیم... شاید برای این است که بغضی ناگاه به گلوگاه من در این شبانگاه ظلمانی هجوم میآورد. رو به ماه سیمگون ایستادهام و فریاد میزنم کدامین تن در من به هوای گریهای سخت خویش را به دیوارهای درونم میزند؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:41 قبل از ظهر توسط Benoni |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
و همچنانکه قادر نیستم آنچه را که رخ مینماید به ریسمان شعر کشم،
آرام بهسان روحی در آوای بیبازگشت سرود قدیسان محو میشوم... تمام حقوق برای ناشر محفوظ است. |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| آرشیو موضوعی |
|
داستان و رمان ادیان، اساطیر، آیینها شعر یادداشتها نمایشنامه کتاب (معرفی، نقد، تحلیل) |
|
RSS
|